تبليغاتX
در معبر آئینه ها

در معبر آئینه ها

روزنی گشودن ، از آن پس بر زمینی نو روئیدن

""غرور" تنها احساسی است که یک استاد "باید" بتواند در شاگردانش بدمد"
"غرور ِ آگاهی"...

"غرور" :

در برابرم  بی رحم است با من شفقت با تو چه؟

در برابرم قدر قدرت است با من همطرازی با تو چه؟

در برابرم تنگنا است با من رهایی بخشی با تو چه؟

در برابرم منقبض است با من انبساط با تو چه؟

در برابرم نابرابر است با من برابری با تو چه؟

...

جان واره:
"غرور ِ من"!...
و چه بسیار حرفهای نگفته ای که در این مفهوم می زیَد تا به وقت ِ شدن!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت17:13توسط یکی شبیه پرنده | |

بهانه را دادم دست ِ مادر بودن ام تا هر آنچه خواهد بگوید از دل ِ تنگش
دلش اما بوی کهنگی ِ دردی می داد
بوی گرفتگی ِ دوری
بوی دلتنگی و جراحت
بوی نه ماه انتظار ، اشتیاق، خستگی ، دلواپسی ، نگرانی ، گیجی ، مستی ، سنگینی
بوی نافرمی ، شکم ِ برآمده ،دست و روی ورم کرده ، راه رفتن ِ مضحک و مسخره..
بوی زنجیر، بوی فاصله
بوی بیمارستان ، بوی فرسودگی
بوی خون و خون و خون
سرگیجه ، درد ، بیهوشی
بوی گم گشتگی و حیرانی
بوی جیغ و ادرار
بیماری ، ترس ، اضطراب
بیخوابی ، بی تابی
بوی غم می داد و رطوبت ِ اشک
بوی اندوه ِ عشقی سرخ
بوی کال ِ نیازی زرد...
راستش نه عشق ِ بی منت می دانم
نه ایثار و گذشت می شناسم
نه در تب ِ دندان ِ فرزندم ، شب را تا صبح بیدار خوابی کشیده ام.
فقط مثل ِ اینکه جهان را با تمام ِ تاریخش روی قلبم گذاشته باشند ،
قلبم سنگین است از این مادر بودن!
انگار از تب ِ دردی دور ، یک تاریخ است که بیدار خوابی کشیده ام

...

وقتی احساس ِ نیاز تو را به پاسخ  برساند، تو نسبت به پاسخ ات مسئولی

اما اگر نیاز در تو نباشد!! و پاسخ به تو تحمیل شده باشد!! چه می شود؟!

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت0:21توسط یکی شبیه پرنده | |

آقای کوینر لازم نمی دید در کشور خاصی زندگی کند
می گفت: "من در همه جا می توانم گرسنگی بکشم"
روزی از شهری که در آن زندگی میکرد و دشمن آن را اشغال کرده بود میگذشت
یک افسر دشمن به او برخورد و او را مجبور کرد از پیاده رو کنار برود
آقای کوینر حس کرد درون اش خشمی علیه این مرد برانگیخته شده
و نه تنها علیه این مرد بلکه علیه کشوری که این مرد به آن تعلق داشته
و آرزو کرد کاش آن کشور از روی کره زمین حذف شود
بعد از خود پرسید:"چرا من در این لحظه ناسیونالیست شدم؟
برای اینکه بایک ناسیونالیست مواجه شدم.
اما صرفا به همین دلیل هم که شده باید حماقت را ریشه کن کرد
چون هر چیزی را هم که با آن روبرو می شود احمق می کند"...

(داستانکهای فلسفی- برتولت برشت)

...

نه می دانستم حسادت چیست و نه میخواستم مالک ِ دیگری باشم

مفهوم ِ "حسادت" و "انحصار" را با دگرم تجربه کردم !

نمی دانم این مفهوم چرا و چگونه در احساسم سربرآورد؟ چکارش کنم؟

اما اکنون می توانم بگویم "سلطه" جنونی است که مزه اش را چشیدم ، کوتاه و اندک ...


+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت14:17توسط یکی شبیه پرنده | |

"اکثریت بزرگ ِ انسانهای یک جامعه دچار از خود بیگانگی هستند

و تصورشان از جهان به جای اینکه بر پای ایستاده باشد بر سر ایستاده است" *

...

"اگر قبول کنیم که پایۀ مادی ذهن ِ انسان، مغز ِاوست، بدرستی می توان گفت که

ساخت این پایۀ مادی از نسلی به نسل دیگر به ارث می رسد.

اما آیا ذهن ِ انسان نیز از نسلی به نسل ِ دیگر به ارث می رسد؟

آیاعلل ِاستبدادگری واستبدادپذیری،سودجویی،جنگ طلبی،خودخواهی،حسادت و..ژنتیکیست؟ 

و اگر نیست جایگاه آنها در وجود انسان کجاست؟" *

"نهانی ترین لایه های ذهنی" یعنی چه؟

منظور از "ساخت ِ ذهنی" چیست؟

و اساسا چنین مفاهیمی دربارۀ ذهن ِ  بشر صحیح می باشد؟

آیا شعوری از پیش شکل گرفته به هنگام ِ تولد به ما به ارث می رسد؟

اساسا شعور و تفکر انسان یعنی چه ؟ و چگونه شکل می گیرد؟

آیا شعور انسان ریشه در جایی غیر از سخن گفتن دارد؟

آنچه بشر را به مبارزه و تغییر ِ وضع ِ موجود می کشاند را در کجا باید جستجو کرد؟

در نهانی ترین لایه های ذهنی ؟ در الهامات و ذهنیت های فراواقعی؟

یا در دفاع ِ او برای بقاء و رفع ِ نیازهایی ضروری؟

شاید آنچه بیشتر و پیشتر از هر چیزی "باید" بدانیم این باشد که:

 "طبیعت بشر چیست و چگونه است؟"

 

* نقدی بر "ساخت استبدادی ذهن"

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت8:49توسط یکی شبیه پرنده | |

....



ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت14:11توسط یکی شبیه پرنده | |

اینجا تکه ی تاریکی از من بود که دیگر نیست

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت13:57توسط یکی شبیه پرنده | |

عاقل آنچه را که "می داند" ، "نمی گوید"

ولی آنچه را که "می گوید" ، "می داند"    "اپیکور"

 

ممنونم از توجه و نظرات شما .

هر وقت که از پس گرفتاریهای ِ تمام نشدنی بربیایم

دست نوشته های دوستان را حتما می خوانم

مجال ِ چانه زدن (بحث) نیست پس راضی می شویم به اینکه

در دیگران منعکس شویم و این بهترین موفقیت برای ِ هر کسی می تواند باشد .


...

"حقیقت" به "حقیقت" می آید اینچنین کشت می گردد ،

"حقیقتی" اگر "عینی" بود سبز خواهد شد ، خوشه خواهد داد . (م.ن)

+نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت23:29توسط یکی شبیه پرنده | |

" تخریب  ِسازنده" یا "سازندگی ِ ویرانگر"؟؟
"این است منطق ِ سود....
برای پول درآوردن باید ساخت
اما برای ادامه ی پول درآوردن لازم است دست به تخریب و ویرانگری بزنیم" *

...

"آقایان شاید فکر کنید که سرنوشت هندغربی تولید قهوه و شکر بوده است
در حالیکه دو قرن پیش(طبیعت) که خود را درگیر ِ تجارت نمیکند،
نه نیشکر و نه درخت ِ قهوه در انجا کاشته بود"
...

"استراتژی ِ نابودی طبیعت برای به بردگی کشاندن ِ بشریت"

"تمام زندگی ، پایه در فرایندهای متابولیک میان ِ ارگانیسم(موجودات زنده) و محیط ِ اطرافشان دارد
دگرگونی ِ انقلابی باید بازسازی ِ انقلابی ِ روابط ِ متابولیک ِ ما با طبیعت باشد.."


* "فیلم بسوزان(burn) ساخته گیللوپونته کوروو"

تنها یادآوری ِ تولد و یا سالمرگ ِ ویلیام شکسپیر
و نیز جملاتی زیبا و عمیق از او کافی است ؟

ویلیام شکسپیر :

"پول متاعی است که با آن میتوان همه جا وارد شد
و همه چیز را بدست آورد جز شرافت و سعادت."

"گوش هایت را به همه بسپار اما صدایت را به عده ای معدود."

"به افکارت زبان نده."
//////////////////////////////////////////////////////////

"جایگاه و موقعیت را میتوان خرید ولی احترام را باید کسب کرد" (اچ جکسون براون)

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت9:33توسط یکی شبیه پرنده | |

مردمکان ِ فقر چه خاموشند
بی نگین ِ انگشتری که اقبالشان را ذره ای درخشش ِ امید و آرزویی
بی تاج ِ سَروری که غرورشان را اندکی تمنای سرکشی
و در رفاقت
نه تکه نانی که گرسنه گی ات را فروبنشاند
و نه خرده فراغتی که دردانه های دردت را تسبیح ِ آرامشی سازد

....
شده ام بی چیز
نه بر سر تاج ِ غرور
نه بر دستانم ، انگشتری ِ سُرور
نه در قلبم ، مرواریدی برای صید ِ مرغکان ِ حریص ِ چشمانت
بر روح ِ سرکشم ، تیغ ِ عریانی  کشیده ام
و بر ناداری ام نزد ِ تو ، کرباس ِ تنهایی
.
.
 از این دست "رهایی"، چشمه ی زخم است که می جوشد


(حرفهایم در گلو ، سنگ می شوند..)

+نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت14:38توسط یکی شبیه پرنده | |

دلم ، ذهنم آرام نمی گیرد ، می تپد ، زنده است
آهنگ ِ زمان بر سرم فریاد میکشد که همۀ لحظه ها
که همۀ چیزها موافق ِ تو نیست ، از آن ِ تو نیست
...
گاهی دلم میخواهد از چیزهایی بنویسم که حتی برای فکر کردن به آنها
گوشۀ دنجی میخواهی و زمانی بی عقربه
یک چیزهایی ، یک سایه هایی که در ظرف ِ شعورم نمی افتد ، نمینشیند
هیجانی پرده برانداز روحم را میدرد ، جسمم را مچاله می کند
زمانه اما یادمان داد که در هزارتوی وجودمان همیشه حرفهایی بماند برای نگفتن
و به ناچار بغض گشتیم و سکوت
بسیار ناگفته ، هزار مروارید
...
گاهی دلم می خواهد آس و پاس بشوم ، بشوم بی چیز
بی تعلق ِ خاطر به عادتهایم
بی وابستگی و تعصب به اداب و  رسوم
بی حس ِ مالکیت بر تمام ِ آنچه که مرا به سکوت و بغض میخواند
میخواهم بنویسم آزادانه و بی قید و بند
کلماتم اما اسیرند
اسیر ِ خیالات و اوهام ، اسیر ِ معنویاتی هزار چهره ، اسیر ِ کهنگی
اما اگر روح ِ اندیشه و آزادی به کالبد ِ کلام دمیده شود چه بر سرشان خواهد امد؟
دیگر آزاد خواهند بود؟
در میدان ِ قضاوت
در قلمرو ِ برداشتهایی جاه طلبانه،خیرخواهانه،کورکورانه،خودبینانه،انسان دوستانه
...
صحبت از بیان ِ فقط اندیشه هایی نیست که تو را به تو می شناساند
صحبت از از ریشه هاییست که به عمق شان هنوز دست نیافته ای
آرزوهایی که رهایت می خواهند و بناچار باید دربندشان بخواهی
صحبت از باورهایی که تو را سکوت می خواهند و بغض
...
(حقیقتی عینی تمام ِ وجودت را پر کرده است
قلبت منبسط شده
تو گویی که موجودیتت نزدیک است منفجر شود

نزدیک است منفجر شوم)


+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت12:58توسط یکی شبیه پرنده | |